چون شب خاکستری سر در گریبانت نبینم
ای تو در چشمان من یک پنجره لبخند شادی
همچو ابر سوگوار این گونه گریانت نبینم
ای پر از شوق رهایی رفته تا اوج ستاره
در میان کوچه ها افتان و خیزانت نبینم
مرغک عاشق کجا شد شور آواز قشنگت
در قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت نبینم
تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفری رنگ
تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم
قصه دلتنگیت را خوب من بگذار و بگذر
گریه دریاچه ها را تا به دامانت نبینم
کاشکی قسمت کنی غمهای خود را با دل من
تا که سیل اشک را زین بیش مهمانت نبینم
تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفری رنگ
تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم
تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفری رنگ
تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدارتولبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه ی جانم گل یار تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف وشب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فروریخته در آب
شاخه ها دست بر آوئده به مهتاب
شب وصحرا وگل سنگ
همه دل داده به آواز شب آهنگ
یادم آمدتو به من گفتی... از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه یعشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم: حذر از عشق؟ ندانم
سفر پیش تو هرگذ نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی
من نرهیدم نگسستم
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت ...
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما
به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
... . .

چه بیهوده بزرگ شدیم...روحمان را خنجر میزنند و میخندیم.....

و نت های تکراری موسیقی ام را مینوازم
موسیقی که برای من راز است
و مینوازم که شاید
و کاش او بیاید
آری راز این موسیقی با نت های تکراری من این است
سازم را کنار میگذارم
میروم زیر باران ...
تا شاید و کاش رویای او از سرم بیرون بیاید
روز ها میگذرد
او را کنار خودم میبینم زیر
باران شانه به شانه راه میرویم
همراه با موسیقی من
آری گویی او هم موسیقی برای من
دارد
که ناگهان......................
از خواب بیدار میشوم
همه چیز رویایی بیش نبود
..
نه دیگر سازی دارم .....
نه موسیقی...........
نه دیگر نمیدانم چگونه برایش ساز بزنم..............
فقط من ... و خاطراتم و رویای پوچ .....
برایم مانده و بغض طولانی
گاهی میگویم کاش هیچ وقت از خواب بیدار نمیشدم
تا شاید رویایم ادامه داشت......

گفتم:مترسک...
آنقدر دستهایت را باز نکن
کسی تو را در آغوش نمیگیرد
ایستادگی همیشه تنهایی دارد...

برای تا ابد ماندن باید رفت
گاهی به قلب کسی ....
گاهی از قلب کسی




هنوز روی خاکیم و یادمان نمیکنند ...
وای به روزی که خاکمان کنند ...

| ϰ-†нêmê§ |